از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
کاش میشد بدانیم که دیگران چقدر ما رو دوست دارند... کاش میشد قلب و زبونمون یکی بود... کاش میشد در موقع بود و نبود دوستانمان یکرنگ باشیم... کاش میشد بفهمیم در دل دوستانمان چیست... کاش میشد دوستانمان رو خوب بشناسیم... کاش میشد آدمها هیچ وقت بزرگ نمیشدند، هیچ وقت عوض نمیشدند؛ که بدترین چیز عوض شدن دوستان قدیمی و صمیمی در طول زمان و جلوی چشممان است... کاش میشد در مورد دوستانمون زود قضاوت نکنیم... کاش میشد یاد بگیریم که همدیگه رو رنگ نکنیم؛ چون کسانی که دیگران رو رنگ میکنند روزی خودشان هم رنگ میشوند... کاش میشد یاد بگیریم که قبل از اینکه عشق رو گدایی کنیم، به دیگران عشق بورزیم... کاش میشد یاد بگیریم که استحکام دوستیها در صداقته... کاش میشد یاد بگیریم که چطور ایراد دیگران رو بگوییم، بدون اینکه ناراحت شوند... کاش میشد یاد بگیریم که در مورد دیگران زود قضاوت نکنیم... کاش میشد یاد بگیریم که شکستن دل دیگران از هر کاری در دنیا بد تر و آسون تره... کاش میشد یاد بگیریم که زیباترین درخت، سر به زیرترین درخته... کاش میشد یاد بگیریم که دروغ نگیم... کاش میشد بفهمیم که ما بهترین، برترین، زیباترین، بزرگترین، عاشق ترین و صادق ترین نیستیم... کاش میشد بفهمیم که فقط ما در این دنیا زندگی نمیکنیم... کاش میشد بفمیم که دیگران هم حق اظهار نظر دارن... کاش میشد بفهمیم که دیگران دروغ های ما رو متوجه میشن، ولی به روی خودشون نمی یارن... کاش میشد بفهمیم که حتی ممکنه با یه شوخی هم دوستانمون رو از خودمون برنجونیم... کاش... ... ... كسي ما را نمي جويد، كسي ما را نمي پرسد، كسي تنهايي ما را نمي گريد، دلم در حسرت يك دست، دلم در حسرت يك دوست، دلم در حسرت يك بي رياي مهربان مانده است، كدامين يار ما را مي برد، تا انتهاي باغ باراني؟ كدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي كند مارا؟، و اما با توام اي آنكه بي من مثل من تنهاي تنهايي، تو كه حتي شبي را هم به خواب من نمي آيي، تو حتي روزهاي تلخ نامردي،نگاهت، التيام دست هايت را دريغ از ما نميكردي، من امشب از تمام خاطراتم،با تو خواهم گفت، من امشب با تمام عشق تو را خواهم خواند. كه تويي تنها معبودم.... دل آدم ها که از سنگ نیست ، از سیمان نیست...دل آدم ها از شیشه است و بلور...راحت می شکند...مثل بلور...دل آدم ها که محکم نیست ، قرص نیست...به مویی بند است...دل آدم ها می گیرد ، ترک بر می دارد ، خالی میشود و ... می شکند...دل آدم ها تنگ می شود و تو خوب می دانی...دل آدم ها می ترسد و تو خوب می فهمی...دل آدم ها هزار تکه می شود و تو می بینی...دل هزار انسان هر روز هزار تکه می شود...روزی هزار در هزار...تو اما حوصله می کنی ، هزار تکه های دل هر هزار انسان را هر روز جمع می کنی ، بند می زنی و دوباره می سازی...آدم ها دل یکدیگر را می گیرند و آنها را می شکنند...تو دل نمی شکنی اما می سازی دوباره...آدم ها نمی دانند دلی که به تو داده شود محکم می شود...می شود دلی شیشه ای که هرگز نمی شکند... هزاران سال است که آدم ها دل یکدیگر را می شکنند... هزاران سال است که زمین پر می شود از تکه های بلورین... و هزاران سال است که تو می بینی ، می دانی ، می فهمی و...می سازی !!!... خداوندا نمی دانم اینجا من هستم؛ ، سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور عاجزند. من از دنیای بی احساس انسانها من از وحشت من از تنها نشستن با دلی صد پاره و گریان گریزانم من از این راه نا هموار به سوی خانه تنهائی خود باز میگردم دگر اینجا نمیمانم که من آداب انسانها نمیدانم! نمی دانم خدایا ! عمق انسان چیست؟ اگر من اینچنین کم عمق و نادانم خدوندا! دگر انسان نمیمانم! من اینجا ریشهٔ سرو غرورم را به دست تیشه خواهم داد! به جنگ عشق خواهم رفت تمام راستیها را به دست باد خواهم داد خدایا هرچه دیدم، چیز دیگر بود تو میدانی خدایا حال زارم را مرا با خود ببر از شهر آدمهای پوشالی که من دیگر نه انسانم نه دیگر شوق ماندن مانده در جانم که بودم؟ غریب شده ام غریب خطوط صورت یادم آورد دیری گذشته و انگار من نفهمیدم خودم را در آینه دیدم چه بودم؟ کوچک بودم کوچک و کوچکیم دلیل سهم من از زندگیست همیشه سهم من به اندازۀ کوچکیم بود خودم را در آینه دیدم نه .کسی مرا در آینه اش میدید آنچه امروز نوشتم، همه تکرار مکررهاییست، که ز عشق تو به هم بافته ام. قلمم خسته زتکرار هجاهای من است. آخرین شعر من، این واژۀ پردادن نیست. آخرین واژۀ من، عشق تو را راندن نیست. خوب میدانم از امروز تو را جور دگر، همچو آبی، به تن خاطره خواهم پاشید. شاید از حسرت نمناک تو یک جرعه عطش، بوسۀ پنجره را پاک کند. بعد از این رسم تو را، شکل گل، باد، پرنده یا آه... دیگر از خواب نخواهم پرسید. بعد از این بغض نخواهد ترکید. بعد از این قاب نگاهم حتی، رنگ انکار به چشمان ترم خواهد ریخت. من تو را نه به هوس، نه به بی رنگی تکرار، نخواهم بخشید. بعد از این هرچه ز تو جا مانده، بی کلام و واژه، به شکیبایی احساس خدا می بخشم. آخرین واژۀ تکراری من، من تو را هم، به خدا می بخشم. در این زمانه كه عصر هبوط انسان است دوباره خاطر آیینهها پریشان است. نمیوزد به زمین بوی آدمیزادی به روی ذهن زمین، ردِ پایِ شیطان است. زمین ز بوی خوش صاحب زمان خالی است به شرق و غرب جهان، دیو و دد سلیمان است. نمیرسد به خدا دست خستة انسان چراكه جام وجودش، تهی ز ایمان است. شكسته قامت سبز غرور انسانی بشر ـ قسم به حقیقت ـ شكستة نان است. دوباره قصة هابیل و فتنه قابیل و یك فرشته كه در آسمان هراسان است. دوباره وسوسة سیب و عشوة حوا ببین چگونه قدمهای نفْس لرزان است! از آن گناه نخستین، بیا كه برگردیم كه دوست، بندهنواز و كریم و رحمان است. شب است و حافظ شیراز و ذكر خیر عشق و قلب عاشق من، باز هم غزلخوان است. كجاست مثنوی و شبچراغ و مولانا؟ دلم گرفته و در جستوجوی انسان است. من باور دارم که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آنها همدیگر را دوست ندارند نیست. و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آنها همدیگر را دوست دارند نمىباشد.. من باور دارم .... که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم. من باور دارم... حتى در دورترین فاصلهها. من باور دارم... من باور دارم... من باور دارم... من باور دارم... من باور دارم ... من باور دارم... من باور دارم... و آنچه از آنها آموختهایم بستگى دارد . من باور دارم... من باور دارم... من باور دارم.. برآنچه که هستم تاثیرگذار بودهاند من باور دارم... من باور دارم... من باور دارم... من باور دارم... براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد . من باور دارم... روزهای جمعه چه دلگیر است وقتی می دانی که انتظار این هفته نیز بی نتیجه مانده است. چقدر سخت است چشم انتظاری و سخت تر از آن این است که حسرت این انتظار بردلت بماند. آقای من: نمی دانم در کدامین جمعه خواهی آمد و چشم منتظرانت را به جمالت روشن خواهی کرد. نمی دانم آن زمان هستم که خاک پایت را سرمه ی چشمانم کنم یا نه؟ نمی دانم از کدامین سو خواهی آمد.... هیچ یک را نمی دانم. اما ثانیه های عمرم را به بهانه ی لقای تو سپری می کنم. این امید را به خود می دهم که گرچه گناه کارم و گرچه لیاقت این را ندارم که در رکاب مولایم باشم اما حداقل افتخار این را دارم که منتظرت باشم. چشم به راه بودن سخت است اما من تمام این سختی را به جان می خرم تا شاید مولایم گوشه ی چشمی هم به من بیندازد. آقای من: ثانیه ها را می شمارم. لحظه ی دیدار نزدیک است. اما من نمی دانم که در آن لحظه هستم یا............ مولا جان تو را به جان مادرت به این انتظار پایان ده و ما منتظران را از هراس نبودنت رها کن. بیا و طعم تلخ این جدایی را با ظهورت شیرین کن. لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم برگرفته از چه اهمیت دارد بودن یا نبودن تو در کنار من


در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جويند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كلام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست
اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمردگی ، خالیتر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ
معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستادهام
اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی
من هستم و سازی مبهم
اینجا من ماندهآم تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم
من هستم و یکرنگی شکستهام
اینجا در شهری دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که میایی
در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ ، که سینهام را هر آن میدرد
اینجا من ماندهام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است
من هستم و سیمایی شکستهتر از همیشه
اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو، حتی كلمات هم دگر از نوشتن دردهایم 

خودم را در آینه دیدم
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد
عشق واقعى نیز همین طور است.
که ما مىتوانیم در یک لحظه کارى کنیم
که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
که زمان زیادى طول مىکشد
تا من همان آدم بشوم که مىخواهم.
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را
با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم
باشد که آنها را مىبینم. زیرا ممکن است آخرین بارى
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مىدهیم،
صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.
من باور دارم...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،
او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را
در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مىدهد،
پیامدهاى آن. صرفنظر از
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى
و درماندگى به ما ضربه بزنند،
نجات مىدهن به کمک ما مىآیند و ما را
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم
حق دارم که عصبانى باشم امّا
این به من این حق را نمىدهد که
ظالم و بیرحم باشم
من باور دارم...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشتهایم
تا به این که چند بار جشن تولد گرفتهایم
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم،
گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد
دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.
که زمینهها و شرایط خانوادگى و اجتماعى
امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم،
زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند
و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت
توسط کسانى که حتى آنها را نمىشناسیم
تغییر یابد
که گواهىنامهها و تقدیرنامههایى که بر روى دیوار نصب شدهاند
که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم
خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
« شادترین انسان لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست»

وقتی میان غربت و بی کسی هرروز
فاصله ها را وجب به وجب متر میکنم
چه درد را درمان میکند این لبخندهای بی دلیل تو
چه تاثیر دارد این حرفهای بی مخاطب من
وقتی دستهای من و تو در کنار هم از هم دورند
وقتی من از چشم تو دیگر عشق نمی چینم
چه دیوانه ایم ما که به دنبال بهانه ایم
بی کسی بر نگاه من وتو سایه انداخته است
من وتو اینجاییم ولی
دیگر هیچ غروبی قشنگ نیست
باران به یاد دلدادگی دیروز
برکوچه خاطرات ما می بارد
من بدون سایبان
زیر اشک آسمان
دوباره از یاد تو مغشوشم
اما تو بگو
تویی که ایستاده ای زیر چتر
درباد کدام عکس خط خورده چنین خاموشی
ببین
ببین که در انتظار گامهای ما
ساحلی عاشقانه صدف پهن کرده است
اما افسوس
ساحل بیهوده مکوش
برد موجی دیروز رد پای عشق مارا
امشب اشکهایم غربت شبانه شان را مدیون بی وفایی تواند
گله ای نیست از این افسردگی
بگذار جدا شوند جادههایی که بی حساب یکی شدند
بگذار بشکند دل من
بگذار بسوزد دل تو
حرفی نیست وقتی روزگار بر من و تو نیاموخته بود
رسم دوست داشتن را....
| Design By : Night Skin |


